تـا اطــلاع ثـانـوی ...

خرید بک لینک
چهار جلسه س هنرجوشم...
استادم که خرداد ماهیِ عین خودم،و روانشناسِ حسابی و خیلی هم دوسش دارم،صدام میزنه مهربون!!!
نمیدونم چرا نمیتونم باور نکنم ازته دل نباشه!
خب که چی!تعریف میکنم انرژی بگیرم مهربونتر باشم،خودشیفته هم...:) منم آقا منم
خوشم اومد،به نظر من قشنگه آدم اطرافیانشو باخصوصیاتی که بارزِ صدا بزنه هااااااا،نه اینکه الکی:عشقم،عجیجم،نفسم،جیگرم،کبدم و و و .... اه اه بدم میاااااااااد
تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 157 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:20

جدیدا یه سری برداشت های جدید پیدا کردم که دوست نداشتم پیدا کنم...نمیدونم یا نمیگم درسته اما برداشتیِ که قبلا کاملا ضدشو داشتم.اساتیدی که جدیدا وارد دنیام شدن منو به این نتیجه رسوندن.خلاصشو میگم فقط؛ِفکر میکردم هم کفو بودن بیشتر از هررررر چیز دیگه ای تو اعتقاد خلاصه میشه اما دیدم انگار شرایط زندگی خیلی زیاد میتونه تاثیرگذار باشه و اعتقاد رو تحت تاثیر قرار بده و نوع تفکر آدما رو در عیییییین شباهت های اعتقادی و به مرور خود آدما رو حتی ازهم دور کنه...چقدر این موضوع برام دوست نداشتنی ِ!!!:(پ.ن: یه اتفاق مهم دیگه هم اینکه!من اولین آزمون زندگیمو بعداز تحولم چند روز پیش دادم.اهل تقلب بودم قبلا،هم تقلب میدادم هم میگرفتم،اما آقا اینبار اصلا این کارو نکردم!باورم نمیشه!اصلا انگار تو ذهنم یه چیز بود:تو میبینی خدا و من نمیخوام تو منو اینجوری ببینی!دوسش دارم خوووو:)این از منطق دینی و قوانین کشور و اطلاعات مذهبی و شنیدن فتواها حاصل نشده اصلا!فقط حاصل علاقست همین. تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:20

کلاس که تموم شد سه نفر بیشتر نبودیم که پرسید:کیا مسیرشون...؟گفتم من از اون مسیر رد میشم،گفت:پس باهم میریم.تا یه جایی سه تایی پیاده می رفتیم،نفر سوم که گفت من سریع تر میرم استادمون مخالفت نکرد!من موندمو خودش.سوار ماشین شدیمو کم کم صحبت کرد و خیلی صمیمی شاید ازخصوصی ترین قسمت زندگیش برام گفت.اعتمادش به من خیلی متعجبم کرده بود!با هم حرف زدیم خیلی زیاد و از یه جایی به بعد ازهم جدا شدیم.خوشحالم که بهم اعتماد کرد بااینکه هنوزم نفهمیدم چرا!خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم،دل بزرگی داره و...چه کسی میداند این دل بزرگ چه دنیایی را گذرانده تا بزرگ شده!چی میشه که آدما مورد اعتماد میشن بی هیچ آشنایی قبلی!من برام پیش نیومده!پ.ن:کلی تو همین پست میگم که کنجکاوی برطرف بشه:)استادم خانم هستن:)فکر کن من بشینم کنار استاد آقا و هم مسیر بشم!بله باافتخار اُملم باتفکری بسیار قدیمی و چنین کاری نخواهم کرد. تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 148 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:20

امروز اولین روز بود که چنین حسی رو تجربه میکردم.قرار شد برم تو کلاسی که معلم نداشتن،من تو یه کلاس و چندتا دانش آموز در مقطع ابتدائی...وقتی صدام میزدن خانم !میرفتم به دوران مدرسه خودم!ولی نسل عجیبی ان نسل جدید!وقتی وارد شدم جهت احترام پاشدن،عین قدیمای خودمون،اما ما اون موقع یه برپا برجا داشتیم :|الان همچین شعر سلامی میخونن که آدم محو میشه تو معنی شعر!:)بعدش چندنفر شروع کردن:خانم شما معلم جدید هستید؟فامیلیتون چیه؟ اسمتونو میگین؟ شما چقدر خوشکلی!منم هی سعی میکردم جدی باشم ولی خب دلم نمیومد:)خلاصه یکم صحبت کردیمو معرفی شدیم که در کلاسو زدن،اومد تو و گفت که کارآموز جدیدم شما می تونید برید اگه کاری دارید که یهو جیییییغ بچه ها که خانم توروخدا شما نرین!منم قول دادم آروم باشن تا بمونم،اونام همچین ساکت نشستن که ...به کارآموز گفتم شما برید من می مونم این زنگ.دوباره جیییغ که هورااا! :|در کلاسو بستمو قرار شد که وقتمونو یه جوری که بچه ها دوست دارن بگذرونیم،پانتومیمو نمایشو...سرگرم بودیم که یهو یه دانش آموز تپل مپل از ته کلاس اومدو دستمو گرفت و گفت:خانم یه چیزی بهتون بگم؟دیدم بغض داره،گفتم جانم بگو.گفت:مامان و بابای من از هم جدا شدن،صبا همش بهم میگه مامان و بابات بهت ادب یاد ندادن،یهو حس کردم چقدر ضعیف شدم چقدر دلم گریه میخواد!ازاینکه این بچه انقدر شکننده شده که همه چیزو ربط میده به کمبود تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 142 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:20

کلیاتفاق جالب و دوست داشتنی افتاده برام که خیلی هاشو ننوشتم.اما همشو تو دفتر شخصیخودم نوشتم:)هرکاری می کنم که فقط این وب بشه دفتر خاطراتم نمیشه!بازم یه سرییواشکی ها رو تو دفترم می نویسم.اصلا به نظر من دفتر خاطرات لازمه زندگیِ.راستشدلیل اینکه میترسم از نوشتن یه سری چیزا،اینِ که نگرانم نوشته هام اونطور که بایدتحلیل نشه و موج منفی داشته باشه،میترسم ولی نه از برداشت ها!میترسم از اینکه بعدابابتش از جانب خدا بازخواست بشم که راهی کج شد،فکری منحرف شد،که درستی غلط شد!اصلاهمین تفکر گاهی به حدی آزارم میده که میگم وبو ببندم و خلاص شم.هرچند که پشتتمامشون فقط نیت خیر و مثبت بوده اما خب دیگه...اینم مدل منِ:) پس از دیر نوشتنمگله نکنید.بایددرواقع 29 ثبت می شد این پست،ولی خب آدم وقتی فکر میکنه میخواد بمیره که دنبال ثبتنیست:) این زلزله عجب دااستانی شده!ایندفعه خیلی شدید بود خدایی!قشنگ حسشکردم!ایندفعه خیلی ترسیده بودم.زلزله که اومد اولش جوری که خودمم باورم نشده بودبا صدای بلند گفتم:زلزله!کسی بهمتوجه نکرد!مادرم و خواهرم داشتن درمورد شب یلدا حرف می زدن درواقع در یخچال بازبودو مامانیم داشت میوه هارو میذاشت توش و خواهرم کنارش بود و بازدید می کرد.خلاصهوقتی لرزش بیشتر شد داد زدم زلزلههههه!دیدم کسی از آشپزخونه نمیاد بیرون، خودمرفتم تو!نگاشون کردمو گفتم :زلزلهههههه!خلاصه وقتی به خودشو تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:38

یک کتاب خوب اما قدیمی معرفیمیکنم، همه بایدبدانند. این کتاب خیلی مختصر و مفید با همین حجم کمشدرمورد تمام ائمه نوشته،درمورد خداشناسی بحث کرده،درمورد توحید معاد نبوت،خمس،زکاتووو... خلاصه یک کتاب فوق العاده ازنظر من،برای کسانی که میخوان کمی دقیقتر اززندگی ائمه بدونن وکمی عمیق تر به خدا فکر کنن و یکم اطلاعاتشون کاملتر بشه.این کتابو نگهش داشتم،چراشودقیقا نمیدونم شاید چون دوران ابتدائی خیلی مفید بود برای تحقیقات مدرسه ای که بایددر مورد ائمه انجام می دادیم.برگه هاش کاملا کاهیِ ومشخصِ خیلی قدیمیِ.و من دیشب ترمیمش کردم چون تمام برگه هاش از هم جدا بود!الانمبعد از سالها دارم یک بار دیگه اما اینبار با دقت میخونمش.این کتاب از مادرم به من رسید. (مروری بر گذشته :)[فارسی را پاس بداریم])بابابزرگ بنده آدم بسیار معتقدیبود،از پاکیش خیلی ها تو زمان خودشون صحبت میکردن،یه جورایی بزرگ محل بود وبسیااااراهل کار و تلاش.وضع مالی خیلی خوبی نسبت به بقیه داشت تو دیار خودشون.درسخت ترینشرایط نمازشو میخوند تا آخرین روز زندگیش،به شدت معتقد به حلال و حروم بود،یادمِخودش تعریف می کرد:کسی ادعا می کرد که قسمتی از مزرعه بابازرگم که آب راهی بودبرای مزارع دیگش،مال اونِ،بابازرگم حتی ازش مدرک نخواست و بهش گفت:قسم بخور ادعات تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:38

چند بار یه کارو انجام داد درحالی که من هربار تذکر دادم که خواهشا تکرار نشه (مثلا فلان جمله رو دوست ندارم).در این شرایط انجام مجددش از نظر من،یعنی بی توجهی به حرف من و این آزار دهندست.ایندفعه که تکرار شد واقعا عصبی شدم،عصبی هاااا!یکم تن صدام رفت بالا ولی سعی کردم آروم بشم.و با تن صدایی ملایم یهو گفتم: دفعه بعدی اگه تکرار بشه....چند ثانیه مکث کردم،موندم چه تهدیدی کنم!اگه تکرار بشه چیکار کنم که غیرانسانی نباشه!هیچی به ذهنم نرسید یهو گفتم:اگه تکرار بشه تا چند روز باهات حرف نمیزنم میدونی که اینکارو میکنم.بعدش دیدم ای وای!تا *سه روز نمیشه ادامه داد!گفتم:خدایا قول میدم سر دو روز جمعش کنم:)کنترل خشم فقط همون اولش سخته،یکم تحمل کنیم میگذره و تموم میشه.*(دو مسلمانى که سه روز با هم قهر کنند و آشتى ننمایند، هر دو از اسلام بیرون مى روند و میان آنان هیچ پیوند دینى نیست و هر کدام از آنها پیش از دیگرى با برادرش حرف بزند، در روز قیامت زودتر به بهشت مى رود.)پ.ن:در راستای این حرف نزدن یه تجربه تلخ دارم.یک بار تصمیم گرفتم با فلان شخص وارد بحث نشم چون همیشه آخرش بی نتیجست وممکنه دلخوری ایجاد بشه.اما بعدش نتونستم تصمیمو اجرا کنم.از این رو، خودمو تنبیه کردم.یک روز روزه سکوت گرفتم، اون روز خیلی روز سختی بود برام و اذیت شدن اطرافیان،ولی واقعا بعدش درست شدم:))مادرم میگه، سکوت تو بدترین شکنجست!:)) تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 184 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:38

چه لحظه بد ووحشتناکیِ،اون لحظه که همکلاسی دوران مدرستو میبینی تو یه محیط اداری و از پشت میز پامیشه میاد بغلت میکنه و با اشتیاق میگه:معصوووووووووومه!هنوزم اینجاییییی!!!!فکر کردم برگشتی شمال!در حالی که بقیه دارن نگات میکنن که عکس العمل تورو مقابل ایینهمه محبت ببینن،اونوقت هر چی تلاش می کنی یادت بیاد اون اسمش چی بوده نمیشه!به فامییلیش فکر میکنی بازم نمیشهو یادت نمیاد،ومجبوری در جواب بگی:عزییییییییییزم چطوریییی؟من هفته بعدم باید برم!باز بگم عزیزم!:(من واقعا شرمندم مقابل این همه محبت!چراااا من اسمشو یادم نییییست!حتی فامیلیشم یادم نیست!:((( تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:38

آقا ما یه زمانی کمتر نیشمونو باز میکردیم چال رو گونمون معلوم نشه!حالا عمل میکنن،راه به راه لبخند میزنن چالشون آشکار بشه!یعنی خیلی از لبخندها هم دیگه با جراحی رو صورت نقش میبنده،هیچ عمقی نداره!آدم نمیدونه طرف به خاطر چالش میخنده یا به خاطر ما!والا به خدا!شمال زندگی میکردیم که یه روز دائیمینا ازتهران اومده بودن خونمون.کل خانواده با دختر دائی ها و پسر دائی ها و نوه های کوچیکتر،نشسته بودیم دور هم،بعد از یه صحبت چندین دقیقه ای یک سکوتی حاکم شده بود که یهوووووو:(بچه دختر دائی بنده با انگشت اشاره منو البته چال رو صورتمو به مامانش نشون داد و گفت:مامااااان چرا معصومه ازاینا داره(نمیتونم اسمشو بگم) ولی من ندارم !؟طفلی دختردائیم مونده بود چه جوری جمش کنه،هیچی دییگه چند نفر که نزدیکم بودن وشنیدن شروع کردن به خندیدن،منم بعدش خنده هام خشکید رو لبام!از ترس اینکه مباادا این وروجک دوباره بره تو فاز من!یکی از این وروجکا بخوره به پست این خانوما لبخند یادشون میره:))شورشو درنیاریم،بذاریم حداقل لبخندها واقعی باشن، خواهش می کنم،خوااااهش می کنم.پ.ن:من همیشه عاشق چال گونه بودم،اصلا از الان دعا می کنم که فرزندم ...حالا بگذریم:)فقط از نوع طبیعیش رو میپسندم،منظورم اونایی نبودن که طبیعی دارن این نعمتو عزیزان دل.فقط خواستم بگم بابا اگه انقدر درگیر ظواهر بشیم اصلو فراموش می کنیم اینجوری!همه بنده های خدا خ تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:38

تجربه بهم ثابت کرده،این جمله ها از مزخرفترین جمله هاییست که یک انسان به عنوان یک خواسته معقول،به زبون میاره.من عاشق آدمهای مهربونم ولی مقابل خودم،نه بقیه.من عاااشق آدمهای مغرورم ولی مقابل بقیه ،نه خودم.من عااشق آدمهای آرومم ولی مقابل بقیه،نه خودم.و و و ...خب کسی که مغرور است،کسی که آرام است،کسی که اجتماعی است،کسی که شوخ است،کسی که جدی است و و و ... این 90%ش همینِ!چرا انتظار داریم یک انسان کامل به پستمون بخوره!مگه خودمون دقیقا همونی هستیم که طرف مقابل میخواد؟چرا همیشه میخوایم طرف مقابل همونی باشه که میخوایم؟طرف میگه من عاشق شوهرم هستم،فقط دوست دارم مثل برادر شوهرم کمی از همسرش مقابل خانواده خودش حمایت کنه،یعنی به خاطر من جلوشون وایسه.میپرسم برادر شوهر شما به خاطر همسرش مقابل خانوادش وامیسته؟میگه آره.میپرسم:به خاطر خانوادش مقابل همسرش چی،وامیسته نه؟میگه آره.بعد خودش مکث میکنه،لبخند میزنه میگه،البته شوهر من کلا در هردومورد حرفی نمیزنه،یعنی نه دفاع از من نه خانوادش:)میگم همینو میخواستم بگم بهتون،حالا بازم دوست دارین شوهرتون مثل برادر شوهرتون باشه؟میخنده و میگه:نه،واقعا نه.پ.ن:البته ایمان واقعی میتونه مانع بروز خیلی از خصوصیات منفی باشه!پس تو این زمینه اصلا قیاس نشه خواهشا.با تشکر:) تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:38

صفحه بندی